تبليغاتX
...زمانی که ضربه های ساعت به 25 رسید

...زمانی که ضربه های ساعت به 25 رسید

قرارمان ساعت 25 هر روز بود.قرار بود زمانی که ضربه های ساعت 24 ضربه را میزد ما شروع کنیم و یک ساعت را کشف کنیم.ساعتی که ما خرابش کردیم...

نمیدانم من رفتم یا تو...اما ، خوبیه این رفتن این بود که هر دو رفتیم تا پی چیزی فراتر از خود باشیم.شاید رفتن بهانه ای باشد برای ماندن...نوشتم که متنفرم از شروع،نوشتم  که متنفرم از هر چه هست و نیست ، نوشتم که اینجا حتی ارواح هم بو میدهند.نوشتم که من شین زندگی خود را پیدا کردم،نوشتم که...

زیاد نوشتم،زیادتر از حجم یک کلمه.گاهی با مفاهیم بازی کردم، گاهی با ادمها!از نوشتن که خسته باشی میرسی به انتهای دنیا...اون زمان بود که فهمیدم من  سواد خواندن ندارم ‌اما سواد نوشتن چرا..

سواد شنيدن ندارم ، اما سواد گفتن چرا... بار سفر بستم...

تو که رفته بودی و من مجبور بودم این بار رو مسیح وار دوش بکشم.رفتم تا بیاموزم ، که چگونه بخوانم،رفتم تا بیاموزم ، که چگونه بشنوم.

از ان زمان با مفاهیم بازی نمیکنم،ادمها را به بازی نمیگیرم،هر روز به انتهای دنیا میرم و از اونجا غروب رو نگاه میکنم.و هنوز برایم سوال است که طلوع چگونه است!

 

حالم که خوب ....

به نظر تو اگه عزیز دوستت جلوی چشمش له بشه ادم چه حالی داره!به نظر تو  جای شتکهای خونی که روی دیوار باشه باعث چی میشه...به نظر تو حتی تعریف این اوضاع اسف بار نیست!!!

به نظر تو روح چقدر میتونه تحمل دروغ رو داشته باشه.به نظر تو ادم چقدر میتونه پست باشه که حتی به کثافت هم عادت کنه.

من حالم خوب است.کاملا خوبم،فقط میخواهم خودم را قی کنم به روی دنیا و ادمهایش...!

 

 

از این به بعد اینجا مینویسم...پس همراهیم کن.

 

 

-----------

بیمار لائوتسه: دستت را بده راه بیوفتیم!

اول می رویم دنیا را کشف کنیم و بعد من را!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:46  توسط ع.م  | 

قرارمان می شود برای ساعتِ 25...

نگاهی به ساعتم می اندازم و می روم...ساعت ها راه می روم و راه می روم و پارک را می گردم و می گردم و سیگار هم می کشم...

کف اتاقِ تاریک دراز کشیده ام...با چاقو انگشت اشاره ام را می برم.سفید می شود و بعد قطره قطره خون می شود و می چکد کف اتاق...بازی می کنم با خونم...بازی می کنم و کمی هم به صورتم می مالمش.

یکی در میان پاهایم را هل می دهم جلو و می خورد به دیوار و بر می گردد عقب...حوصله ام سر رفته...سیگار هایم هم تمام شده و همچنان ساعت قبل از ۲۵ است...

خط های ساعت را می شمرم و کیف می کنم که ساعتم ۲۵ شماره دارد و عجب حالی می دهد یک ساعت بیشتر داشته باشی...ماهی ۳۰ ساعت بیشتر و سالی هم...هر چه باشد حالی می دهد خب...حس خوبی هم می دهد.آن یک ساعت را می توانی بنشینی٬ سیگار بکشی و فنجانی هم قهوه...

دلم کم کم تنگ می شود...خون ها کف اتاق خشک شده اند و پاکت سیگارم خالی...حوصله ی سر رفته و ساعتِ ۲۵...

اشک هایم می آیند و می روند و خون ها را تر می کنند و می روند و می آیند و من هم نگاهی به ساعتم می اندازم و می روم...

پارک را می روم...سیگاری می خرم و کام می گیرم و به ساعتم نگاه می کنم که تکانی هم نمی خورد...کف پارک دراز می کشم و خوابم می برد انگار...

ضربه های ساعت به ۲۵ می رسد و من از خواب می پرم...

اینجا ٬ دقیقن زمانی که ضربه های ساعت ۲۵ زده شده ٬ ضیافت شبانه ی ماست...

خوش آمدی رفیق

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:10  توسط بیمار لائوتسه  | 

اتاقي تاريك. بستري سرد. ستاره ها در مرگ...و دخترك در سطح سيماني اين حصار محصور...در جاي جاي ان ماتمكده ي عريان صحنه ي دل ازار ان خانه هاي نمورو ان چهرهاي پريده رنگ از فقر و گرسنگي در برابر چشمانش تصوير مي شد. به دستانش نگاه كرد . خالي بود! خالي خالي... حتي تكه ناني نداشت كه با شرمساري تمام به دور از چشمان معصوم ان كودكان گرسنه در خورجين خاليشان بگذارد و براي فرار از نگاه پر تمنايشان تمام كوچه هاي شهر را مرثيه بخواند و اشك بريزد...
ادراك ان همه مصيبت بر شب و روزش جاري بود او هم چنان بر در و ديوار سيه چرده ي سكوت زنجير ..دستانش مي لرزيد و نفسهايش به شمارش افتاده بود. هواي اتاقش سنگين ...پنجره را گشود تا شايد خنكاي نسيمي بر رويش وزيدن بگيرد. دريغا...هواي بيرون سنگين تر...سرفهاي خونينش شدت ميگرفت..كجا بود جرعه اي اب؟
نا گاه از قعر ان كوچه هاي بي سمت و سو صداي زنگي رسيدش به گوش. طنين دل اشوبي داشت ان جرس..سرش را بالا اورد . مردي را ديد كه تن پوش سياه كلاه داري را بر تن داشت و زنگوله اي نقره فام بر دست... مرد با صدائي لرزان نجوا ميكرد:"هنوز مي توان در پي عقل نرفت و به برگي از شاخه ي بيد مجنون وار ايتي را ديد...هنوز ميشود مانند ارتعاش روي سطح واقعيت دويد"...
انكاس صداي محزونش اشكهاي سوزاني را بر چشمان دخترك به حلقه در اورد...گنگ و سرگردان به سمت كوچه رميد !د را به هم خورد ...شيشه ها غريد...به كوچه رسيد ! مرد هم چنان مرثيه مي خواند :"هنوز مي توان دچار بود به واقعيت رسيد.."
ناله وار صدايش كرد:اي مرد !صبر كن...
پاسخي نبود. مرد پيوسته گام بر مي داشت!
ديگر بار خواندش: اي سيه پوش غريب! صبر...
گويا نامش را به درست فرياد كرده بود ! مرد ايستاد!چهره اش زير كلاه مدفون بود ...با صدائي كم سو گفت: از من چه مي خواهي ؟


اشكهاي دخترك بي امان جاري...زير لب گفت: سكوتم را بشكن!!!!
شانه هاي مرد از هق هقي تلخ لرزيد ... زنگوله را بر زمين گذاشت و بي هيچ كلام به راه افتاد. هم چنان شانه هايش از هق هقي پر وسعت مي لرزيد...
و دخترك...ايستاده بود بر جاي ! نه توان كلامش بود نه فريادي نه گامي....اشك در چشمانش ... ايستاده بود و دور شدنش را تماشا مي كرد.مرد در پيچ و خم كوچه هاي مه گرفته گم مي شد...مرد غريب ديگر رفته بود...
به سمت زنگوله رفت . انرا برداشت...بغضش نم نم مي شكست و سكوتش نيز كم كم ...
زنگ را به صدا در اورد. با خود زمزمه كرد :شايد هنوز مي توان در ابهام طلائي رنگ گندم غوطه خرد و قرص ناني از ابهامش چيد و خورجينهاي خالي يتيمان را از عطر نان لبريز كرد ! (صداي لحظه به لحظه بلندتر مي شد ) شايد هنوز مي توان در ابعاد يك سيب سرخ گم شد و به عطش خونين خورشيد رسيد ...
(نگ را محكمتر به صدا در اورد. صدايش به فرياد نزديك مي شد ...):
اري هنوز مي توان در پي باد عبور كرد و از پيشگاه چشمان بي نجيب خدايان مرگ گذشت بر قامت نامهاي اساطيري و جاودان پيوند خورد...
صداي پي در پي زنگها همراه با فريادش اوج مي گرفت... مردم دسته به دسته به كوچه مي امدند!
مردي سال خورده كه ردائي مضحك بر تن داشت عربده كشيد:ساكت شو هرزه ي بي سر و پا!! تو ديگر از كدامين قبرستان امده اي؟
دخترك:من از گورستاني مي ايم كه هيچ يك از قبرهايش سنگي نداشت ! و خاك تك تك ان گورهاي بي نشان را سرمه ي چشمانم كرده ام ! اي همه چشمهايتان پر مرگ! بنگريد كه چه پر فروغ است ديدگانم... من از طلوع گاه فقر امده ام از خانه هاي تاريك و غبار گرفته ي گرسنگان...من از مجاورت قلبهائي امده ام كه با هر طپش صد ها بار مردند من سوداي طپشهاي سبزشان را به يغما برده ام تا به هر لحظه هزاران يارشما ديو صفتان كريح را بميرانم...
زني فاحشه: خفه شو ولگرد عوضي؟!
دخترك:نفرين بر شما جماعت فاحشه پرست فاحشه پرور !!! لعنت خدا بر شما معروفه هاي پست هر جائي...لعنت...
مردم بر سر و روي دخترك سنگ مي زدند و يك صدا فرياد مي كردند : ساكت شو !! ساكت شو!!
تن دخترك زخمي ميشد و جوي خون از پاهايش مي چكيد... كلام موزون مرد غريب را به خاطر مي اورد و با اخرين نفسهايش با شدت تمام زنگ را به صدا در اورد فرياد كرد:
نفرين بر شما غارتگران فكر انساني! نفرين...
مردم هم چنان بر وي سنگ مي زدند ... توان از پاهايش ميشد ...خون ازاو مي رفت...ديگر رمقي برايش نمانده بود ...خسته و خونين بر زمين افتاد با صدائي كم رنگ بريده بريده گفت: نفرين بر همه ي شما دوپايان چهار پا صفت !! نفرين...
صدايش بيرنگ و بيرنگ تر ميشد و ديگر لحظه اي امد كه ديگر از او صدائي شنيده نشد!!!!...
ااه... بر لبانش لبخندي محو اذين بسته بود .شايد ان لبخند محو از براي شكست سكوتش بود و يا شايد...

یادگاری از دوستی که نامیدش...


                                                   سارا فروهيده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:22  توسط ع.م  |